![]() |
![]() |
|
| هر چه دلم بگوید |
|
فطرت آدمي آزاديخواهي است ؛ چه مشروط و چه نامشروط . مشروط براي كساني مثل من و نامشروط براي آناني كه درك انسان بودنشان براي اطرافيان به واقعيت پيوسته . آزادي نامشروط نه به معناي بي قيد و بندي و نامشروع ؛ بلكه نوعي از تجسم خواسته در دنياي درون كه با چشمهاي جسماني قابل رويت است ، نوعي سنت شكني با حفظ ريشه و گرايش به مدرنيته!!
حالا من چگونه مي توانم نجنگم و آزادي نامشروط داشته باشم؟نمي دانم . فعلاً كه گم شده ام در هياهوي پوچي پيرامون و تا زماني كه منيتم را نيابم ، نمي توانم به آن تجسم عيني دست يابم . مهم نيست چه شود . مهم اينست كه مي دانم نمي توانم بايستم ، نمي توانم ساكن باشم ، و نمي توانم ندانم . مي توان اسير بود ولي ساكن نه اسير بود ولي دانست ، انديشيد ، گريه كرد ، مرثيه خواند و ني نواخت . ... گل نسبتي ندارد ، با روي دلفريبت تو در ميان گلها چون گل ميان خاري... نامجو مي خواند و من مي نويسم . ... عمري دگر ببايد بعد از وفات ما را كين عمر كي نبودي اندر اميدواري اندر اميدواري...........
|
|
+ نگاشته
به قلم س.سايه |
|
|
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و لطیفی دارد بی گمان سنگدلی است هر که روا دارد جان این ساقه ی بشکفته را دانسته بیازارد ********** اینو خیلی وقت پیش ؛ خیلی سالها پیش ، یه دوست اول یه کتاب برام نوشت! پ.ن : اگه بعضی کلمه ها جابه جا شده به بزرگی دل خودتون ببخشید. |
|
+ نگاشته
به قلم س.سايه |
|
|
هر چی سعی کردم پست دیگه ای بزارم نشد . از ۱۲ شهریور درست روز دو-سالگرد ابی که فریدون عزیز پرپر شد تا حالا بد جوری حالم گرفته و مدام تاریخهای زیر رو مرور می کنم . بگذریم از افراد دیگه که ما بین اینا بودند مثل شوهر عمه - بابای زن عمو و . . .
۶۴: حسین عزیزم ۶۷: عمو عباس مهربان ۷۱: پسر عموی بابا یوسف - نوجوان ۱۷ساله ۷۳: پسر عموی بابا حشمت - جوان و برادر یوسف ۲۰ ساله ۷۷ : پسر عمه پیمان - ۲۳ ساله ۷۹ : ننه جون - خدا بیامرز ۸۱ : پسر عمه عزیزم عبداله - ۲۶ ساله و پسر خاله پیمان ۸۲ : عروس عمه ام زرین - ۲۵ ساله و زن برادر پیمان ۸۶ : پسر عموی مامانم - ابی عزیز -۲۴ ساله ۸۸ : پسر عمه عزیزم و تحتغاری فریدون همیشه خندان - ۲۳ ساله و برادر پیمان ؟؟ : من؟ |
|
+ نگاشته
به قلم س.سايه |
|
|
همین. . .
و دیگر هیچ! |
|
+ نگاشته
به قلم س.سايه |
|
|
لذت سرود آزادی است ، اما نفس آزادی نیست.
لذت شکوفه های آرزوست ، اما میوه ی آن نیست . لذت ژرفایی است که ما را به بلندا می خواند اما خود نه ژرف است نه بلند . لذت قفسی است که در فضا بال گرفته اما بی حجاب با فضای بیکران پیوند ندارد . آری بحقیقت لذت یک سرود آزادی است . و من آرزو می کنم که شما آن سرود را با تمامی دل بخوانید . اما چنین نمی خواهم که دلتان را در آن سرود گم کنید . ******** پیامبر ، اثر جبران خلیل جبران ، ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای ، انتشارات روزنه ، ص 85 |
|
+ نگاشته
به قلم س.سايه |
|
|
كلبه ي من صندوقچه ي نامه ها پستوي خاطرات |
| درباره وبلاگ |
می نویسم تا کتاب شب باور کند
دلتنگی های یک روز شرجی را .... |
|
RSS
|